جغرافیای کوچک من بازوان توست،ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من

درد هایم درون کنج دلم پنهانند ، نترس …. کنارم بنشین . میتوانم ساعت ها برایت دروغ بگویم .

چشمانم را بسته ام تا فریاد کلمات را خاموش کنم ، تمام دل مشغولی هایم با دیدنت آب میشوند و از روزنه بین پلک های فشرده به صورتم بیرون میزنند.

قول میدهم …..

تو بیا و من قول میدهم تا دیگر خبری از توجیه کردن نباشد ، اصلا قول میدهم تا تمام کلمات را به پایت قربانی کنم .

زودتر بیا ، تا شب تمام نشده است …..

فکرش را بکن … تو باشی ، من باشم و شب . چشم هایمان باشند و هوایی سرد ، تا بهانه ای برای کم کردن فاصله ها داشته باشیم .

دست شب را بگیریم و با تمام سیاهیش به آن عشق بورزیم ، و باور کنیم که در سیاه ترین فضا نیز ، میشود ماه امید را جستجو کرد …

 

================

پ.ن ۱ : عرض تبریک برای روز زن ، البته با کمی تاخیر .

 

پ.ن ۲ : تیتر از غزل علیرضا بدیع ، شاعر جوان و موفق .

نمایشگاه کتاب

مادر که هی چهارستون سالم بدنم را به رخم میکشد و اصرار دارد که در این شلوغی با مترو به نمایشگاه بروم یک طرف ، سخنرانی هایش درباب امن نبودن ماشین های دربستی برای دختران جوان هم یک طرف ….بالاخره دست به دامان آژانس میشوم …. که با نگاهی زهرآلود حالیم میکند که هزینه اش را باید خودم بپردازم …. گوشی را قطع میکنم و با خاطری پریشان از تحمل ازدحام جمعیت و هل داده شدن من به در و دیوار ایستگاه در چند دقیقه بعد به راه میفتم ….

نه که پول نداشته باشم ، اما واقعا زورم میاید برای تردد داخل شهری ۱۰-۲۰ تومان بدهم ، چه خوش بود آن روز هایی که مسیر تهران -کرج با ۱۵ هزار تومان سرو ته اش هم میامد !!

البته برای من که چندان فرقی نمیکرد ، بیشتر به نفع جیب پدر بود ….

راهی نمایشگاه میشوم ….. رفیقان هم جا زده اند و از آمدن پشیمان شده اند . باز حداقل تحمل این بدبختی ، چندنفری قدری آسان تر میشد . به هر حال ، از قسمت تلخ ماجرا و شکستن سَگَک کیف عزیزم در انبوه جمعیت که البته شاید هم عمدی بوده است که بگذریم به قسمت شیرین ماجرا و نمایشگاهی میرسیم که من هرساله در انتظارش هستم …. اما سال گذشته به دلایلی دیدار میسر نگشت !

نرسیده با دختری سر حرف را باز میکنم و قدری از راه را با هم ادامه میدهیم … او هم مثل من نقشه بدست گم شده بود ! احساس میکردم از۲ سال پیش تا به الان مصلی بزرگتر شده بود ! یا شاید هم من فراموشش کرده بودم !

به هرحال از اینکه گمشده ی با مترو آمده ای مثل خودم پیدا کردم بسیار خوشنود گشتم ….

داخل نمایشگاه دیگر آنقدر شلوغ نبود ، روز های اول همیشه همینطور است . تازه اگر وقت بگذارید و صبح همان روز اول بروید باورتان نمیشود که اینجا همان نمایشگاهیست که تلوزیون نشان میدهد ، فوق العاده خلوت و خوب ! اما از روز دوم دوباره همان آش و همان کاسه است .

داخل سالن اصلی به دنبال انتشارات امیرکبیر میگردم … در لیست پیدایش نمیکنم ، از مامور آنجا مکانش راجویا میشوم  . با نگاهی عصبانی و کمی عاقل اندرسفیه به من نگاه میکند ، بعد پشت چشم برایم نازک میکند و خطاب به دوستش فریاد میزند :

-(با صدایی خشن ) محســـــــــن …… امیرکبیر شنیدی تاحالا ؟

-(آقا محسن با حالتی که انگار دارد کوه میکند ) نه …همچین چیزی نداریم !

تشکر هم نمیکنم ، به راهم ادامه میدهم … مگر میشود کسی مامور نمایشگاه باشد و انتشارات امیرکبیر را نشناسد .

پس از گشتی کوتاه و خرید چند کتاب از پیش لیست شده از غرفه های مختلف ، از فروشنده ی نسبتا سن و سال داری دوباره همان پرسش را میکنم . این بار با رویی گشاده و لبی خندان راهنماییم میکند که انشاراتی مثل امیرکبیر و نشر نی و این درست حسابی تر ها ته سالن اند . اینبار تشکر میکنم ! اما نزدیک آن قسمت هم نمیشد رفت ، چه برسد به اینکه بری کتاب ببینی ، ورق بزنی و قصد خرید کنی . از دور نگاه کردم ….

اما نشر نی باز خلوت تر بود . به قسمت کودکانش رفتم تا برای خواهرزاده ام که مطمئن بودم بعدا کچلم خواهد کرد کتابی انتخاب کنم . همانی که دم دستم بود را خریدم و فرار کردم …  البته خدا را شکر کردم که چیزی خریدم و برای سفارشش ( کتاب دماغ ! ) لازم نیست به قسمت کودک و نوجوان بروم . آن کتاب را نداشتند دیگر…دروغ هم نیست .  :)

جدا از جذابیت آنهمه کتاب کنار هم برای من ، اما شخصا خرید در کتابفروشی های شیک و خلوتی که ترجیحا موزیک ملایمی هم درحال پخش داشته باشد را بیشتر میپسندم …

این بار برخلاف سال های پیش چیز زیادی نمیخرم ….همان هایی که از قبل در نظر داشتم …

طبق فرموده مادر و در راستای مثبت بودن دربست نمیگیرم . که البته خیلی زود هم پشیمان شدم . از داستان های برگشت که بگذریم در آن شلوغی صدای خانم گوینده را که ایستگاه ها را اعلام میکرد اشتباه شنیدم و چند ایستگاه زودتر پیاده شدم .

از گرما سردرد داشتم ، چادرم روسریم را میکشید و دیوانه ام کرده بود … بالاخره به ایستگاه مقصد رسیدم و بیرون آمدم . تاکسی روبرو مثل فرشته نجاتی بود که بر سر راهم سبز شده بود …. دوان دوان به طرفش رفتم و راهی حدودا ۳ دقیقه ای را برایش مشخص کردم … به راحتی میشد پیاده بروم اما خستگی اجازه نمیداد . که اعلام کرد فقط و فقط دربست میبرد . بالاخره قبول کردم و تا آمدم سوار بشوم نرخ تایین کرد که این راه واقعا کوتاه را ۴-۵ تومان میگیرد …

گفتم برادر من ، من اگر که میخواستم پول بدهم اینهمه بدبختی نمیکشیدم …. این راه هم تاکسی خورش ۲۰۰-۳۰۰ تومان است ، تو اگر میخواهی تا هزار تومان هم قبول میکنم .

و خلاصه رفت و من در ذهنم زمزمه میکردم که : در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن ، من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ….

و واقعا هم جانی نمانده بود !

به هرحال تا سوار تاکسی شدم پیامی برایم ارسال شد، با بی میلی موبایلم را بیرون آوردم و پیام را باز کردم ، از طرف یکی از دوستانم بود  ، که هی فلانی ، امروز نرو نمایشگاه با بچه ها فردا قرار گذاشتیم  :-|
و من همچنان به این صورت مانده بودم :-| :-| :-|

http://www.mihan24.com/user_upload/images/editor_photo/1308724142fat2igue.jpg

 

============

پ.ن : جدا از حس منفی و شخصی من نسبت به بازیگران بیخودی و کلیشه ای ایران مثل گلزار و امین حیایی ، اما سریال جدید ” ساخت ایران ” جالب بود به نظرم …  هم انتقادیه و هم طنز خوبیه . وقت داشتنید ببینید ، ضرر نمیکنید .

 

تاریخ زدگی

“  انَّ مَن صَرَّحت له العبرُِ عمّا بینَ یدیه منَ المَثُِلات، حجزتهُ التّقوی، عَن تقحُّم الشُّبَهات .

کسی که از اعمال و کردار گذشتگان و عواقب سوء آنها عبرت گیرد، تقوا، وی را از فرو رفتن در آن‌گونه بدبختی‌ها باز می دارد.  ” ( حصرت علی ع )

بی مقدمه و بدون احتیاج به توضیح بر همه ما واضح و مبرهن است که تاریخ چون گنج گرانبهاییست که کم و بیش همه کشور ها از آن بهرمندند . و اگرتصمیم در عبرت گیری داشته باشند بهترین مدرسه است و بهترین نکات را درون لایه های مختلف خود دارد.

تاریخ ریشه های یک ملت است ، اما هرگز به عنوان سندی برای محک زدن امروزشان بشمار نمیرود . چنانکه ما مدت مدیدی تاریخ چندین هزار ساله خود را فراموش کرده بودیم و سالهای سال درجا زدیم و در نتیجه امروز جزو کشور های جهان سوم محسوب میشویم .

نمیدانم دقیقا چه حادثه ای باعث شد که تاریخ ایران در ذهن مردم تداعی شود و توجه همه را به خود جلب کند ، ما ملتی بودیم که همیشه از خود جوامع غربی پناه میبردیم ،اما چرا امروز کوروش برای مردم تا این اندازه مقدس شد ؟ چرا اشتباه برخی پادشاهان به پای اسلام نوشته شد و چرا متهم به عرب پرستی شدیم ؟

وقتی برای جواب به این سوال ها نیست ، وسایل ارتباط جمعی اینقدر زیاد شده اند که دیگر فرصتی برای استراحت نیست ، باید دست به کار شد . درضمن اهمیت چندانی هم ندارد همانطور که گفتیم مسئله امروز است نه دیروز .
کافیست سری به سایت هایی چون فیسبوک و امثال آن بزنید ؛ یا با کسی هم صحبت شوید تا ببینید که چقدر مردم امروز تاریخ پرست شده اند ! در اول به نظرت خوب می آید و خوشحال میشوی از سطح فهم عرفی جامعه که حداقل در این زمینه رو به رشد بوده است ، اما کمی که میگذرد و دقیق تر میشوی میبینی که با قبل هم چندان تفاوتی نکرده ایم.

همیشه برا ساکن ماندن خود پوششی داریم ، شاید قبلا به غرب پناه میبردیم اما امروز از خود ، به تاریخ فرار میکنیم . مردم گمگشته ای داریم …. مردم ما همیشه در طول تاریخ با تمام مسائل احساسی برخورد کرده اند ، امروز که شرایط برایشان مطلوب نیست به جای ایستادگی ، راه های ساده تر را انتخاب کرده اند و تاریخ را از محدوده عبرت فرا تر برده اند …. مثل همیشه بدون فکر عمل میکنیم .

تمام مکاتب دینی در جایگاه خود احترام دارند ، اما چرا امروز سیل کثیری از مردم کوروش را در مقابل اسلام قرار داده اند ؟ و شعار سر میدهند که من از اعراب بیزارم ، من ایرانیم … و پیامبرم کوروش .

جدا از بحث اینکه دین در نژاد یا تاریخ خاصی محصور نمیشود ، کوروش ، شخصیت به این بزرگی که جهان از وجودش در حیرت است آیا موافق این توهین ها و بی احترمی ها بود ؟؟ صد البته که خیر .

البته بسیاری از مردم فقط طوطی وار تمام این حرف هارا تکرار میکنند ، به یاد دارم که در گشتی که در سایت های مختلف فضای مجازی میزدم با اظهار نظری از یک هموطن مواجه شدم که میگفت من ایرانی هستم …. پیامبر من حافظ است !!!

یعنی این دوست عزیز حتی کوچکترین اطلاعی هم راجع به این شخصیت نداشت ، فقط و فقط تکرار شنیده های اشتباه .

در عصری که نگاه تمام مردم به جلو است و به پیشرفت فکر میکنند ما با رضایت تمام ساکن مانده ایم و در باتلاق تاریخ غرق شده ایم .

این کار مردمیست که در “امروز ” خود هیچ چیز برای افتخار پیدا نمیکنند ، و اگر متوجه هر موفقیتی در اقلیم و سرزمین خود شوند آن را جار میزنند و شخص را بیش از اندازه بزرگ و مهم میکنند ( مثل اصغر فرهادی )

روی حرفم با تمام مردم ایران است . اعم از مذهبی و غیر مذهبی . مذهبیون ما نیز کم در این وادی تقصیر ندارند … برای حسین (ع) اشک میریزند اما هرگز منافع خود را فدای حق نمیکنند ، شریعتی بسیار زیبا میگوید که : آنان که رفتند کاری حسینی کردند ، اما آنها که ماندند باید زینبی کار کنند وگرنه یزیدی اند !

اتفاقا شاید مقصر اصلی آنان باشند …. این نزاع بین مردم بر سر نژاد عرب نیز با بدفهمی از مذهب ایجاد شد ….. از همان اول نتوانستیم دین را از فرهنگ بیگانه جدا کنیم .

افراط و تفریط موج میزند … باید از گروه اول بپرسیم که به چه تاریخی می نازید ؟ با این پشتوانه تاریخی هنوز هم عبرت نگرفته اید و هرروز وضع کشور بدتر از روز قبل میشود …. بهتر نیست تاریخ را از لای صفحات کتاب به بطن جامعه منتقل کنیم و نگاهمان به جلو باشد ؟

و گروه دوم ، مذهبی که به وحدت مردم میان یک جامعه کمک نکند و پیشرفت ملت را باعث نشود به چه کار می آید ؟ آیا میشود سر و ته دین را با اشک و سینه زنی و امثال آن هم آورد ؟ یا باید در لحظه لحظه و کوچک ترین تصمیم هایمان نیز جاری باشد ؟

و باید  اظهار کرد دینی که دنیای انسان را آباد نسازد ، آخرت آن را هم آباد نخواهد کرد .

 

===========

پ.ن : روز خلیج فارس مبارک :-)

 

عجب صبری زمین دارد …!

و….. سکوتی محض ….. خالی از هرگونه محبت و عاری از هرگونه کینه ،

برق نگاه هایی حسرت بار و چشم هایی تهی از طراوت باران ،

هزاران هزار “ایکاش ” هایی بیهوده …. غروری غریب ،

دستی لرزان و فکری پریشان …

چشم دوخته ام به زمین ، زمینی که تکبر نمی فهمید و هرروز فدای اقتدار کسان و ناکسان بود ، امروز چگونه حسد منِ انسان را برانگیخته است ؟! …

آرامشی که زیر سایه درختان دارد و سایه بانی که آن را از گزند نگاه های پرحرارت خورشید در امان می دارد …

وسعتش که دریاهارا فعل وجود داده است و از پناه دادن به باتلاق های بی پناه نیز دریغ نداشته …

ظلم را در عوض محبتش پاسخ گرفته است اما باز هم گیاه سبز میکند و گل می رویاند … مریم خوش بو هنوز هم عطر امید خدا را میدهد …. شبنم برگ گل ها ، اشک خداوندیست که از فرصت های دوباره اش ارزان میگذریم … خیلی ارزان …

رویش دوباره سیب از همان آغاز ، نشانه ی سخاوت زمین بود و آن فرصت های گران …

اما ، زمین عزیز ، گوش کن ……

نعره ی فقر را در زجه کودک آشفته نمیشنوی ؟ قهقه های دروغ را درپس لبخند هایمان چطور ؟ صدای توپ و خمپاره را ….؟ فریاد بغض های نشکسته را چی ؟ …

هربار که در بسترت گلی می رویانی کودکی از فقر سر به سجده می آورد …درحالیکه آنان هنوز مثل ما غبار بی تفاوتی را سرمه ی دیدگان خود نکرده اند …

آیا هنوز هم به ما امیدواری ؟؟!!

شاید خدا در انتخاب اشرف مخلوقاتش اشتباه کرده باشد …..!

 

http://fc06.deviantart.net/fs70/i/2010/111/2/0/planet_earth_melting_by_EM3DI.jpg

 

==================================================

 

پ.ن کاملا بی ربط : فلسفه خلقت این مورچه های گاو هیبتِ پرنده را من کوته نظر هرچه تفکر میکنم درنمیابم !!

نامردان هنگام استراحت من کوتا چیده بودند و دسته جمعی به کله بنده حمله کرده اند !! کاش گاز میگرفتند لااقل !! جدا نیمدانم چه بلایی بر سر من بی دفاع آورده اند که زیر موهایم ، پر شده است از دایره های برجسته و قرمز و البته دردناک  8-O

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSQU9E730VgCoMVpb916BiRdXOrqQUDDiAUHb3yIGT7xcNyprvC9n64dPHJ0g

کار همنوعان نامردش بود !!

 

 

تعطیل

کوه پنجم

ایلیا: چه می کنی؟

بیوه زن: هیچ کاری ندارم
ایلیا: پس کاری فرا بگیر. در حال حاضر بسیاری از مردم زندگی را تعطیل کرده اند ،  غصه دار نیستند گریه نمی کنند ولی منتظرند که زمان بگذرد.
آنها مبارزه طلبی های زندگی را نپذیرفته اند و زندگی دیگر آنها را به مبارزه فرا نمی خواند.
تو هم داری مثل آنها می شوی. به خودت بیا و با زندگی روبرو شو. زندگی را متوقف نکن.

پائولو کوئیلو / کوه پنجم

 

===================

پ.ن : درگیر این قسمتم ، عالیه ….

هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد

سَرو شعر های گذشتگان که سهل است،

تو در هر نظرت بهشتیست پر از سرو هایی که ذهن شیطان را با وسوسه توبه به تشویش میکشاند …

تو با یک پلک زدن ابلیس را با قسمش ، خدا را با قوانین خلقتش و من را با دیانتم به جنگ میکشانی ….

تو که ننوشیده مست ترین ساقی شهری و آن تکان خوردن ها و همان رقص همیشکی مژه هایت کافیست که لبریزم کنی از می ناب محبتت که مثلش نه در شیراز پیدا میشود و نه در میکده های شلوغ این دیار …

کدام کافری دیکته کرده است که عشق را بدون “تشدید” بنویسیم ؟؟ در مکتب ما تنها تو و عشقید که شدت دارید و فاصله و گذر زمان ، شدت میبخشد تشدید هایتان را …

و من فقط در یاد نگاهت سکوت پیشه میکنم ….. سکوتی با تشدید ! … تا شاید التیام بخشد این روان پریشان را !

 

====================

پ.ن : موضوع پست ، بیتی از حافظ بود .

ندیدنت دلیل مسخره ایست که این روز ها ، پوشش جهلم قرار میدهم …

دلیل آمدن آن همه آیه های شبیه به هم ، هنگام گشودن کتاب مقدست را که از بی وفایی انسان ها یاد میکرد تازه امروز فهمیدم …

و من چقدر احمقم که کورکورانه تمام پله هایی را که به سختی پشت سر گذاشته بودم را با وعده های دروغین خراب کردم و سوار بر سرسره ای شیطانی ، ماه ها نزدیکیم با تو را ، در چند روز فروختم .

و علیرغم تمام بخشندگیت ، روی بازگشت ندارم و همچنان از ته چاه به معنویتی فکر میکنم که تمامش توهم بود و خودبزرگ بینی محض ! اما هرچه بود خوب بود ، دورانی که توهم شناخت تو آرامم میکرد و کلماتت تمامی اضطراب های روزانه ام را فراری می داد …

همانطور که راه کمال پایان ناپذیر است ، ظلمت این چاه هم انتهایی ندارد …. اینجا جایی است که هرچه میگذرد تاریکی جرئت بیشتری پیدا میکند برای بلعیدن تمام ارزش ها و اعتقاداتت … از روزی میترسم که سیاهی چاه سوی چشمانم را برباید و دیگر ” تویی ” برای من باقی نگذارد …

اما من همچنان روی صحبت دوباره را ندارم  ….

 

=======================

پ.ن کاملا بی ربط ۱ : این روزها علیرضا قربانی برای من فقط یک خواننده نیست ، پزشکیست که تنها صدایش تمام دردهایم را التیام میخشد … این فوق العادست…

====

پ.ن کاملا بی ربط ۲ : یک داستان کاملا واقعی !!

{ آقا ببخشید ، دلار چنده ؟   ۱۴۶۰تومان

ببخشید چند ؟۱۴۷۵تومان

چند؟۱۴۹۰ تومان

گرفتی مارو؟  سره کاریه؟   تومان ۱۵۱۰ ……..

و این داستان همچنان ادامه دارد …}

====

پ.ن کاملا بی ربط  ۳ : چه نعمتی بالاتر از پیدا کردن “ترشی ” هنگام جستجو های شبانه در یخچال ، آن هم در دوران سخت و طاقت فرسای امتحانات ؟؟ و البته ارزشش بسیار بالا تر میرود وقتی که بدانی یکی از اعضای خانواده قصد پنهان کردن آن جواهر را از چشم بد داشته است و به همین دلیل آن را در هزار نوع پوشش و حجاب مخفی کرده بود ، که البته به هیچ وجه به خواسته اش نرسید و در یک آن ، یک سومش به شکم بنده منتقل شد …

 

تعطیل

در مسافرتی عالی به سر میبریم ….

بعدا باز میگردیم ;)

از هر دری سخنی

دستم به دامانت یا خدا !…. از تو میخواهم تا کمی بیشتر فهم عطا کنی … استدعا دارم … دریغ مفرما !

مشکل از کجاست که این روزها نعماتت چون سیل بر زندگیم جاریست اما دل من همچنان راضی نمیشود و دلگیر از تو ، به خلقت پناه میبرد !

به من بینایی عطا کن که امروز بیش از هرچیز محتاج یک چشم هستم ….!

====================

بنده به یک نتیجه عظیمی رسیده ام …. همچون بقیه نیاز هایمان مثل خوردن و خوابیدن ، نیاز بزرگ تری درون وجودمان وول میخورد به اسم ” غم خوردن ” .

که حاضرم قسم بخورم درون همه مان موج میزند حتی اگر بی خبر باشیم … ما خودمان در بهترین شرایط زندگی به دنبال دلیلی برای گوشه نشینی و زانو در بغل گرفتن پیدا میکنیم ، همانطور که بعد از مدتی اشک نریختن سنگینی تمام وجودمان را فرا میگیرد …

و خلاصه این خود ماییم که نمکدان بدست زخم های کهنه خود و اطرافیانمان را تازه میکنیم اما انگشتانمان به سوی کس دیگری اشاره دارند …

سندش هم به یاد آوردن خاطرات بد گذشته است..  با اشکال مختلف … گاهی با رویا …موسیقی …. متنی قدیمی و…..

عوض نمیشویم …. همانطور که گفتم غم همانند خوابیدن الزامیست ، فقط باید یاد گرفت که آن را هم مثل بقیه نیاز ها کنترل کرد و زیر سلطه اش نرفت .

حکمش چیست نمیدانم … !! اما حتما مثل بقیه هم نوعانش برایمان مفید است ..!

====================

امتحانات هم صاحب داستان ویژه ای اند برای خود …. آمدنش مقدمه و پایانی نه چندان کوتاه دارد ….  نیامده شادی زندگی ات را می بلعند و چنبره میزنند روی تمام خوشی ها ، با شروع آن دوره مذکور ، هیبت چون عزرائیلشان را ولو میکنند روی زندگیت و صد البته که از شادی هایت تغذیه میفرمایند …. نوش جانشان ! اما تقاضا داریم بعد از آن دوره تنهایمان بگذارند تا نفسی تازه کنیم … اما نمیدانم چه صیغه ایست که تا ۲ ماه بعد همچنان تاثیراتشان را بر روی در و دیوار میبینی …

====================

تا اطلاع ثانوی کلاس سه تار تعطیل گردید … فکر میکنم غلیرغم دوری چند وقته ازسختی هایش ، شادی هایمان منحل شد !

خواننده جدیدی کشف کردم به نام ” سینا سرلک ” . چند خط ویکیپدیا ی او ! :

http://www.melodymag.com/wordpress/wp-content/gallery/300x150/sina-sarlak.jpg

سینا سَرلَک خواننده ایرانی در آبان ماه سال ۱۳۶۱ در شهرستان الیگودرز متولد شد. سینا سرلک موسیقی را از دوران کودکی زیر نظر پدرش آغاز کرد. وی ابتدا با نغمه های محلی بختیاری خوانندگی را آغاز کرد. سرلک در سن ۷ سالگی توانست در سریال تلویزیونی شاخۀ طوبی که از شبکۀ سراسری یک سیما پخش می‌شد ترانه‌ای محلی بخواند. پس از آن به‌صورت جدی موسیقی و خوانندگی را ادامه داد. برای مهارت در نواختن تنبک در الیگودرز نزد استادانی چون حسن جزایی و جمشید محبی به فراگیری فنون نواختن تنبک پرداخت. پس از آن به مدت ۶ سال نزد استاد فقید ناصر فرهنگ‌فر رفت و در این مدت فعالیت هنری خود را ادامه داد. سرلک در چندین دوره جشنوارۀ موسیقی فجر مقام اول آواز و تنبک را کسب کرد. پس از مدتی از طرف قربان سلیمانی که از استادان دوتار است به شجریان معرفی شد و به مدت هشت سال ردیف‌های آوازی و تکنیک‌های صداسازی را در کنار محمدرضا شجریان کار کرد. در کنار آواز و تنبک، مدتی هم نزد کیوان ساکت به فراگیری تار مشغول بود. سینا سرلک در اسفند ماه سال ۱۳۸۲ از طرف سازمان ملی جوانان به عنوان جوان نمونۀ ایران در حوزۀ هنر انتخاب شد و هم‌اکنون نیز سرپرستی گروه سرلک را به عهده دارد.

صدایش به دل میشیند … این اهنگ ناخواسته شادم میکند :)

بیا تا گل برافشانیم

 

 

ناز خواهم کشید …

کافیست دو سه روزی ننویسی تا ببینی چگونه احساس خفقان گلوی تو و قلمت را میفشارد …

حال خودت که به انداره کافی آشفته میشود ،

اما باید ناز قلم را هم بکشی که اجازه دادی روزه ی سکوت بگیرد و جوهر حرف هایش درون گلو بخشکد .

باید صد ها بار ” هاه “یش کنی تا شاید یخ دلش آب شود و اجازه ورودت را به معدن کلماتش صادر کند .

خیر …. مشکل نوع و قدمت قلم نیست ، چرا که سن بالایش سندیست بر میزان وفاداری او .

اشکال از ماست که حرمت نگه نمیداریم و رسم عاشقی نمیدانیم …

و من همچنان درحال خریدن ناز قلمم هستم ، گویا این بار بدجور به دل گرفته است ، چراکه ذهنم نیز با تهی شدن از سوژه ، یاری میدهد آن پیر خردمند را …

 

 

==============================

پ.ن با ربط : بعد از این پست یادی از این آهنگ همای کردم :

ناز مکن

پ.ن بی ربط :  بد جور درگیر این بیت شعرم … عالیست :

دست طلب چو پیش دگران میکنی دراز / پل بسته ای تا بگذری از آبروی خویش

 

  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >